vendredi 11 novembre 2011

بیاد احسان فتاحیان اسطوره مقاومت




20 آبان 1388
دو سال پیش در چنین روزی احسان را از ما گرفتند و انسانی را از جامعه انسانی جدا کردند.
چه کسی باور میکرد احسانمان آن پسر ساده و بی مدعا از شهر بزرگ کرمانشاه این گونه به اسطوره مقاومت کردستان تبدیل شود و نامش در بلندای تاریخ حک شود . 
کسانی احسان را میشناختن خوب میدانند که او متظاهر نبود و هر آن چه در توان داشت از کوچکترین کارها تا بزرگترنش را صادقانه و بی آلایش انجام میداد و همیشه با لبخندی که نگاه از درون آرامش داشت همه قهرمانان پوشالی را به سخره می کشید . 
احسان نشان داد اعظم آهنین فقط با اعتقاد و توان پولادین چنین راد مردانی میسر خواهد شد .
احسان فتاحیان نشان از نسلی جدید از مبارزات مردم قهرمان کردستان است که سالهای بسیار مایه سر بلندی و آبرو داری کردستان شده اند با مقاومت و استواری نمونه ای شد که نامش را در تاریخ سراسر مقاومت ما ماندگار کرد.
نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان میگذرد 
متبرک باد نامت  



کردستان از این احسانها هزاران دارد
کردستان سرزمین احسانهاست...
احسان گفته بود که " از مرگ نمیهراسد"
احسان گفته بود که " به استقبال مرگ میرود "
احسان گفته بود که " اگر حاکمان گمان میکنند با اعدام وی مشکل کرد حل خواهد شد در اشتباهند " 




احسان فتاحیان (زادهٔ ۱۳۶۰ در کرمانشاه) فعال سیاسی کرد ایرانی و پیشمرگ حزب کومه له بود که بامداد روز چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸ در سنندج اعدام شد.

فتاحیان در ۲۹ تیر ۱۳۸۷ در کامیاران دستگیر شد. دادگاه انقلاب اسلامی سنندج وی را به اتهام عضویت در حزب کومه له و تبلیغ علیه نظام به ده سال حبس توام با تبعید در شهرستان رامهرمز محکوم کرد. اما دادستان با اعتراض به ملایم بودن حکم دادگاه بدوی، خواستار ارسال پرونده به دادگاه تجدید نظر شد و دادگاه تجدید نظر استان کردستان با تایید اتهام محاربه با خدا، حکم ده سال زندان را به اعدام افزایش داد. به گفته برخی حقوق‌دانان این رأی دادگاه تجدیدنظر نقض آشکار قوانین ایران بود. بر پایه ماده ۲۵۸ قانون آئین دادرسی کیفری محاکم تجدید نظر تنها در صورتی مجاز به تشدید حکم بدوی می‌باشند که حکم صادره از حداقل مجازات مقرر در قانون کمتر باشد. و در مورد فتاحیان حداقل مجازات یک سال زندان بوده‌است.

پس از صدور حکم اعدام برای فتاحیان بسیاری از سازمان‌های حقوق بشری از جمله دیده‌بان حقوق بشر و عفو بین‌الملل خواستار لغو این حکم شدند. همچنین فتاحیان اعتصاب غذایی را آغاز کرد که با همراهی بسیاری از زندانیان زندان سنندج به یک اعتصای غذای دسته‌جمعی تبدیل شد و تعدادی از زندانیان زندان‌های دیگر استان‌های کردستان و آذربایجان غربی هم به این اعتصاب غذا پیوستند.اعدام فتاحیان در شرایطی در ۲۰ آبان اجرا شد که به خانوادهٔ او اجازه ملاقات با وی داده نشد و جسدش نیز به خانواده تحویل نشد. و این که ، به خانواده یک زندانی در شب آخر اجازه ملاقات داده نشود و جنازه او هم مخفیانه به خاک سپرده شود بسیار عجیب و غیر معمول است و این احتمال را مطرح می‌کند که وی در زندان با توجه به شرایط بد نگهداری و یا اعتصاب غذا جانش را از دست داده اشد.






نامه احسان فتاحیان در آخرین روزهای زندگی

واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی

نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم

خش خش برگ ها زیر قدم هایم

میگوید : بگذار تا فرو افتی

آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت.

هرگز از مرگ نهراسیده ام , حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان , در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم , چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم , اکنون که " تاوان " دگردیسی یافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند , آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ " ما " ای که از سوی "آنان " به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم , آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟

در شهر کرمانشاه زندگی را آغاز کردم , آنجا که بزرگیش ورد زبان هم میهنانم است , آنجایی که مهد تمدن میهنم بوده است. قطور ذهن ام بدان سویم کشید که تبعیضی را و وضعیتی ناروا را بفهمم و از اعماق وجود درکش نمایم که گویای ستم بود , ستمی در حق من چنان فردی انسانی و در حق من چنان مجموعه ای انسانی , پیگیری چرایی ستم و رفع آن به هزاران فکرم راهبر شد , اما وااسفا که آنان چنان فضا را مسدود و حق طلبی را محجور و سرکوب کرده بودند که در داخل راهی نیافتم و ورای محدوده های تصنعی به مکانی دیگر و مامنی دیگر کوچیدم : " من پیشمرگه ی کومله شدم " , سودای یافتن خویش و هویتی که از آن محروم شده ام من را بدان سو کشاند. دور شدن از خواستگاه کودکی هرچند آزاردهنده و سخت بود اما هیچ گاه باعث انقطاع من از زادگاهم نشد. هراز گاهی به قصد تجدید دیدار و بازیابی خاطرات روانه ی خانه ی نخستین میگشتم , اما یک بار " آنان " دیدار را به کامم تلخ کردند , دستگیرم کردند و به قفسم انداختند. از همان آغاز و با پذیرایی انسان دوستانه ی دستگیر کنندگانم !! فهمیدم که همان سرنوشت تراژدیک و غمناک همراهان و رهروان این راه پررهرو به انتظار نشسته است : شکنجه , پرونده سازی , دادگاه سرسپرده و شدیدا تحت نفوذ , حکمی کاملا ناعادلانه و سیاسی , و در نهایت مرگ......

بگذارید خودمانی تر بگویم : پس از دستگیری در شهر کامیاران به تاریخ ۲۹/۴/٨۷ و پس از چند ساعت مهمان بودن در اداره ی اطلاعات آن شهر , در حالی که دستبند و چشمبندی قطور حرکت و دیدن را برایم ممنوع نموده بود , فردی که خود را معاون دادستان معرفی میکرد شروع به طرح یک سری پرسش بی ربط و مملو از اتهامات واهی نمود (لازم به ذکر است که هرگونه بازپرسی قضایی در محیطی غیر از محیط دادسرا و دادگاه طبق قانون مطلقا ممنوع است). بدین ترتیب اولین دور بازجویی های عدیده ام کلید خورد. همان شب به اداره ی اطلاعات استان کردستان در شهر سنندج منتقل شدم و سور واقعی را آنجا تجربه نمودند : سلولی کثیف با دستشویی نامطبوع و پتوهایی که احتمالا ده ها سال از ملاقاتشان با آب و پاکیزگی میگذشت! . از آن به بعد شب و روز دالان پایینی و اتاق های بازجویی با چاشنی کتک و شکنجه ی طاقت فرسا , به تسلسلی پایان ناپذیر و سه ماهه تبدیل شد. بازجویان محترم در جهت ارتقای منزلت شغلی خویش و در سودای چند پشیزی ناچیز و بی ارزش , در این سه ماه به طرح اتهاماتی عجیب و غریب میپرداختند که خود بهتر از هرکس به کذب بودن آنها ایمان داشتند. علی رغم آزمودن تمامی روش ها و در عملیاتی مسلحانه شرکت نموده بودم , اتهاماتی که در بسیار در اثبات آن کوشیدند. تنها موارد اثباتی عضویت در کومله و تبلیغ علیه نظام بود که بهترین گواه در یگانه بودن اتهامات رای دادگاه بدوی است , شعبه ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج حکم به ۱۰ سال حبس توام با تبعید به زندان رامهرمز داد. ساختار اداری و سیاسی ایران همیشه دچار آفت تمرکز گرایی بوده است اما در این یکی نمونه که به ظاهر قصد تمرکز زدایی از امر قضا را داشتند. به تازگی اختیار و صلاحیت تجدید نظر در احکام متهمین سیاسی را در بالاترین سطح حتی اعدام از دیوان عالی گرفته و به محاکم تجدید نظر استان سپرده اند , با اعتراض دادستان کامیاران به حکم بدوی و در نهایت تعجب و برخلاف قوانین موضوعه و داخلی خود ایران , شعبه ی چهارم دادگاه تجدید نظر استان کوردستان حکم ۱۰ سال زندان را به اعدام تبدیل نمود. بر پایه ی ماده ۲۵٨ قانون آیین دادرسی کیفری محاکم تجدید نظر تنها در صورتی مجاز به تشدید حکم بدوی میباشند که حکم صادره از حداقل مجازات مقرر در قانون کمتر باشد. بر طبق کیفر خواست دادستان ئ اتهام وارده _ یعنی محاربه(دشمنی با خدا) حداقل حکم در این مورد یک سال است حال خود فاصله ی ۱۰ سال توام با تبعید را با این حداقل مقایسه کنیدتا پی به غیر قانونی, غیر حقوقی و سیاسی بودن حکم اعدام ببرید.

البته ناگفته نماند که مدتی کوتاه پیش از تبدیل حکم, مجددا" از زندان مرکزی سنندج به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل و در آنجا از من خواسته شد طی یک مصاحبه ویدیوئی به اعمالی ناکرده اقرار و کلمات و جملاتی در رد افکار خویش برزبان آورم . علی رغم فشارها ی شدید, من حاضر به قبول خواسته نامشروع آنان نشدم و آنها نیز صراحتا" گفتند حکمم را به اعدام تبدیل خواهند نمود, که خیلی زود به عهد خویش وفا کردن و سرسپردگی دادگاه را به مراجع امنیتی و غیر قضایی اثبات نمودن. پس آیا انسان می تواند بر آنان خرده ای بگیرد؟!

قاضی سوگند خورده که همه جا, در هر زمان و در قبال هر فرد و موضوعی بی طرف مانده و صرفا" از دریچه ی حقوق و قانون به جهان بنگرد, که امین قاضی این سرزمین به قهقرا رفته می تواند ادعا نماید که سوگند را نشکسته و بی طرف و عادل باقی مانده است؟ به زعم بنده چنین قضاتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند. هنگامی که کل سیستم های قضایی ایران به اشاره یک بازجوی بی دانش و عاری از هرگونه سواد حقوقی , دستور بازداشت, محاکمه, محبوس نمودن و مرگ افراد را اجرا می نماید, آیا می توان بر یک یا چند قاضی خرده پای یک استان همیشه تحت ستم و تبعیض خرده گرفت؟ آری, خانه از پای بست ویران است......

حال علی رغم این که در آخرین ملاقاتم در داخل زندان با دادستان صادر کننده کیفر خواست, وی به غیر قانونی بودن اجرای حکم در هنگامه ی اکنون اذعان داشت, اما برای دومین بار قصد اجرای حکم را دارند. نا گفته پیداست که اینچنین پافشاری کردن بر اجرای حکم به هر نحو ممکن , نتیجه ی فشارهای محافل امنیتی و سیاسی خارج از قوه ی قضائیه است . افراد عضو این محافل تنها از زاویه ی فیش حقوقی و اغراض و نیات سیاسی خویش به موضوع مرگ و زندگییک زندانی سیاسی می نگرند, برای آنان ورای اهداف غیر مشروع خویش هیچگونه " مسئله " ای قابل طرح و تصور نیست, حتی اگر اولین حق همزاد بشر یعنی حق حیات باشد. اسناد جهانی و بین المللی پیشکش, آنان حتی قوانین و الزامات داخلی خود را نیز هیچ و بیهوده می انگارند.

اما سخن آخر: اگر به گمان زور ورزان و حاکمان, مرگ من موجب حذف مسئله ای به نام مسئله کردستان خواهد شد باید گفت زهی خیال باطل . نه مردن من و نه هزاران چون من مرهمی بر این درد بی درمان نخواهد بود و چه بسا آتش آنرا شعله ورتر خواهد نمود. بی گمان " هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر".

احسان فتاحیان
زندان مرکزی سنندج
۱۷/٨/۱٣٨٨






بگو میخواهم بشنوم چه بر زبانت چرخید آنگاه که صدای پا و درد به هم میآمیخت؟ میخواهم یاد بگیرم کدام شعر،، کدام سرود،، کدام آواز کدام اسم را به زبان بیاورم که زانوام نلرزد،، بگو میخواهم بدانم،، که دلم نلرزد آنگاه که به پشت سر مینگرم
....................................
نامه فرزاد کمانگر در سوگ احسان فتاحیان

هر شب ستاره‌یی به زمین میکشند
و این آسمان غمزده غرق ستاره‌ها است


سلام رفیق، چه‌گونه تجسمت کنم؟ به کدام جرم تصورت کنم؟ جوانکی نحیف بر فراز چوبه‌‌ی دار که به شکفتن غنچه‌ی خورشید لبخند میزند؟ یا کودکی پابرهنه از رنجدیده‌گان پایین شهر که میخواست مژده‌ی نان باشد برای سفر‌ه‌های خالی از نان مردماش.

چگونه تجسمت کنم؟ نوجوانی از جنس آزار چشید‌گان بالای شهر که الفبای رنج و مظلومیت، درس مکتب و مدرسه و زندگیشان است. راستی فراموش کردم، شهر من و تو پایین و بالا ندارد، چهار سوی آن رنج و درد است.
بگو رفیق بگو...
می خواهم تصورت کنم. در هیات «سیامند» که رخت عروسی به تن کرد تا به حنابندان عروس آزادی برود.
چگونه؟ چگونه تصورت کنم؟ در پوشش جوانی که راه شاهو را پیش گرفته تا از لابه‌لای جنگلهای سوخته‌ی بلوط به کاروانی برسد که مقصدش سرزمین آفتاب است؟ ولی هیچکدام از اینها که جرم نیست، اما میدانم «تعلق به این خلق تلخ است و گریز از آنها نامردی»....

و تو به گریز و نامردمی کردن «نه» گفتی و سر به دار سپردی تا راست قامت بمانی.
رفیق آسوده بخواب...
که مرگ ستاره نوید بخش طلوع خورشید است و تعبیر خواب چوبه‌ی داری که هر شب در سرزمینمان خواب مرگ میبیند، تولد کودکی است بر دامنه‌ی زاگرس که برای عصیان و یاغی شدن به دنیا میآید.
آرام و غریبانه تنت را به خواب بسپار و با زهدان زمین بوسه ببند برای فردای رویش و رستن.
بدون لالایی مادر، بدون بدرقه‌ی خواهر و بدون اشک پدر آرام بگیر در خاک سرزمینی که ابراهیمها، نادرها و کیومرثها را به امانت نگه داشته است.
فقط رفیق بگو... بگو میخواهم بشنوم چه بر زبانت چرخید آنگاه که صدای پا و درد به هم میآمیخت؟ میخواهم یاد بگیرم کدام شعر، کدام سرود، کدام آواز کدام اسم را به زبان بیاورم که زانوام نلرزد. بگو میخواهم بدانم، که دلم نلرزد آنگاه که به پشت سر مینگرم...
سفرت به خیر رفیق





vendredi 4 novembre 2011

توپ ها برای کی به صدا در آمده‌اند؟





از همان آغاز خیزش و جنبش های اولیه در جهان عرب، مردم جهان با نگاه موشکافانه و ریزبینانه نظاره‌گر حرکتهای اعتراضی بودند که قرنها در اسارت اسلام و زیر یوغ شریعت و حمایت آشکار دول غربی از ارتجاعی ترین نظام ها و رژیم ها قرار داشته‌اند. زنان ومردان با اراده ای راسخ و باور نکردنی تصمیم به سرنگونی حاکمان زورگو و ستمکاری کردند که قرنها مردم را در بند قیدو بندهای ارتجاعی اسیر کرده بودند. اعتراضاتی که برای همگی ما تازه و به نوعی غافلگیرانه بود .اتوریته تغییر و ابتکار عمل در این کشورها از رهایی از یوغ عقب مانده‌‌ترین دیکتاتوری ها به میادین آزادی کشیده شد. ایستادگی در مقابل حاکمان دیکتاتوری و حمایت دولتهای عربی از این دیکتاتوریها که سالهای متمادی مردم را به صلابه کشیده بودند، به امری واقع بدل گشت. طنین پر خروش امواج انسانی در خیابان های عربی که هم چون صحراهایشان خشک و بی تحرک می نمود، محروم ترین زنان را به وسوسه انداخت، رعشه لرز و خوف بر پیکر فرتوت ارتجاعی ترین رژیم ها انداخت و دول غربی را که عامل اصلی در سرپا نگهداشتن چنین رژیمهایی برای چپاول ثروت و منابع آنان بوده‌اند، به موقعیت ضعیفتری سوق می داد..




خیل زنانی را دیدیم که با مشتهای با اراده و امید از بیغوله‌های تنگ و تاریک و اندرون خانه ها به میدانهای آزادی پرتاب شدند و علیه نابرابری و ستم، سلطه و دیکتاتوری شوریدند. در خیابان ها و میادین زخمی و کشته دادند، اما عقب ننشستند، سازش نکردند و به کسانی که آنان را به درون خانه هایشان ترغیب میکردند اعتناعی نداشتند و به نظام مردسالاری و حاکمانشان نه گفتند. این زنان بودند که مشوق ادامه مستمرمبارزه برای مردان شدند و این اتحاد عمل را برای آینده روشن درحکومتی برابرخواه در تمامی آن دوران خواستار شدند . زنان تونس، یمن ، مصر،لیبی ، سوریه برعلیه نابرابری و تبعیض جنسیتی و جامعه پدرسالاری در صف اول اعتراضات قرار داشتند. ولی به نظر می رسد که پیمودن این راه پرسنگلاخ هنوز مستلزم پیکار و رنج و مشقت و ایستادگی محکم تری است. سرانجام چه و به کجا کشیده خواهد شد.


چه دردناک، بهارعربی خیلی زود به خزان پاییزی تبدیل شد.





وحشت من نه از پاییزعربی بلکه زمستان سرد و سوزناک عربی برای زنان در لیبی، تونس ، یمن ،مصر و..........، زنانی که در لحظه لحظه خیزش و جنبشهای ماههای اخیر درکشورهای عربی که رکن اصلی این حرکتها و خیزشها بوده و بی محابا در تمامی عرصه ها مهر و نشان خود را حک کرده بودند . تاریخ این مبارزات، حضور همیشگی در تحولات و حرکتهای ماههای اخیراین کشورها غیر قابل انکارناپذیر است . زنانی که در صحنه های اجتماعی و حقوقی، انسانی و جنسیتی حذف و تحقیرشده اند. با حضورو فداکاری مستمرو پیگیرانه در سقوط رژیم های دیکتاتوری نشان دادند بدون مبارزات همیشگی، مستمر و فداکاری زنان در عصرهای مختلف هیچ مبارزای بدون حضور آنان هرگز متحقق نمی شود.


تونس یکی از کشورهای اسلامی که کنواسیون رفع تمام انواع تبعیض علیه زنان را در سازمان ملل بدون هیچ قید و شرطی پذیرفته است و طبق آمارهای مشخص درصد زنان شاغل تونس غیر قابل مقایسه با کشورهای عربی است. نزدیک 23% از نمایندگان پارلمان در حکومت بن علی را زنان تشکیل میدادند ودر مرکز آموزشی 51% تا رده های عالی را به خودشان اختصاص داده بودند.72%از مشاغل در وزارت بهداری از آن زن بود.


ولی با این آمار سهم زنان در حکومت آینده به چه سرانجامی رسید در انتخابات اخیر چیزی نبود بجز اینکه دوباره حکومت اسلامی، قوانین اسلامی و شریعت بر قرار شود. با این اوصاف آینده این زنان به کجا کشیده خواهد شد؟ زنان هوشمند و برابرطلب با درک والای از آزادی که در میداین تونس با خواندن سرود های آزادی نگاه آزادیخواهان جهان را به همراه خود داشتند.


من ستاره ای هستم در میانه تاریکی
من خاری هستم در گلوی ظالم
من بادی هستم که آتش آن را گزید
من روح کسانی هستم که فراموش نمی شوم
من صدای کسانی هستم که نمی میرند
من آفریده ام از گل های آهن
با شور و شعفی بیکران
امید های تازه را برای زندگی نو
با نسیم و باران های فراوان نوید می دهم


ترانه ای که در تونس به ترانه آزادی شهرت یافت با صدای عامل مثلوثی


در آینده نامشخصی که مردان متصور شده اند زنان در کجا قرار میگیرند؟


پس از سقوط حکومت معمر قذافی و کشته شدن در هوای شادمانی، شور و شوق مردم لیبی با سخنان مصطفی عبدالجلیل رهبر شورای انتقالی لیبی به مناسبت آزادی لیبی که اظهار داشت "قوانین کشور بر اساس شریعت و دستورات قرآنی تنظیم میشود و قانون تک همسری لغو خواهد شد و به جای آن چند همسری بر قرار خواهد شد." همه آزادیخواهان و بلاخص زنان برابری طلب و آزادیخواه را شوکه کرد. آیا هزاران کشته برای بر قراری قانون چند همسری ؟ این چه اولویتی است که از فردای پیروزی مبارزه رهبران مرتجع بدان تایید میزنند؟ تاریخ بار دیگری به نوعی تکرار شوم اسارت زنان را رقم زد. تاریخ سرنوشت شوم و نکبت بار زنان ایران در 33 سال گذشته گواه درد و رنجهای ماست.......


در قرن مدرنیته و در شرایطی که بسوی جامعه آزاد جهانی گام بر میداریم زنان همچنان در برابر خواست جوامع مردسالاری که سهم شان از جامعه و اجتماع تا محیط خانواده جز ستم و رنج بی حقوقی، تبعیض، خشونت جنسی و نابرابری چیزی دیگری نبوده است. این آزار، تحقیر، خشونت و بی حرمتی هر روزه در خانواده و جامعه به انواع مختلف با قوانین ضد بشری و ارتجاعی دینی و شریعت، وادار کردن زنان و رفتن به کنج خانه ها و در نتیجه تحمیل خودسوزی و خودکشی، گسیل و فروش زنان در بازارهای جهانی و ادامه رواج تن فروشی، تبعیض های پیاپی در محیط کارموقعیت زنان را در این جامعه به عیان نشان میدهد. این چه سرنوشتی است که زنان باید همچنان در اسارت قوانین و احکام شریعت 1400 سال پیش باشند و مردان خوشحال و سر مست از این "پیروزی" گردند و این خود نشان دهنده آن است هرگونه نظر و تفکری که امروز به زنان بشود در جامعه آتی برایشان ساخته خواهد شد.


این مسئله اتفاق تازه‌ای برای ما زنان نیست ایران، افغانستان،عراق، مصر، تونس و لیبی خود نمونه های است که زنان در این حرکتها نتوانستند به خواسته های بر حق شان برسند و قافله را به راحتی از همان اول باختند. ما باید از تاریخ سراسر ستم و تبعیض مان درس بگیریم. دیگر سکوت جایز نیست .


سکوت یعنی اسارت دوباره، زنان برده و فرمانبردار نیستند انسانند و حق حیات بشری را دارا میباشند. نباید در برابر این تحجر
سکوت اختیار کنند. صدای اعتراض باید رسا و گویا باشد اعتراضی که هم اکنون در قالب ائتلاف گروهی، وبلاگی و سازمانهای زنان بلند شده است. نشان تبعیض و خشونت علیه زنان است که یک امر جهانی است. علیه حذف عمدی زنان که امروزه امری متداول در جنبشهای اخیرشده است باید به یک مبارزه متشکل و سازمان یافته متوسل شد. در نبود تشکلهای جنبشهای اخیرکه باعث به کنار گذاشتن زنان و گرفتن دستاوردهای که در طول مبارزاتشان گرفته شده است، امری عادی دانسته و در این رابطه زنان نتوانسته اند اعتراضی نسبت به این قوانین به شکل متشکل و سازمان یافته انجام دهند.


لزوم داشتن تشکلهای مستقل مختص زنان امری الزامی و ضروری را به وضوح به ما نشان میدهد. سازمان یافتگی تشکلهای مختص زنان در مبارزات اخیر و ضرورت نهادهای زنانه را امری حیاتی در مقابل هر حرکت و اعتراضی نمایان میکند. زنان باید بطور سازمان یافته و متشکل و مستقل با طرح و مانیفیست خود حضور داشته باشند تا مردان مرتجع و لوکس شده ولی با همان تفکرات ارتجاعی به راحتی نتوانند حقوق زنان را به نادیده بگیرند. ما زنان هم هیچ گاه در مقابل آنان گذشتی نخواهیم داشت. تنها راه ادامه کاری و نیل به اهداف مشخص و رسیدن به خواسته های بر حق برای ایجاد جامعه آزاد و خالی از هرگونه تبعیض و نا برابری جنسیتی داشتن تشکلهای مستقل مختص زنانه یکی از ضرورتهای عاجل در این برهه از تاریخ میباشد. بدون در نظر گرفتن این مسئله حقوق شان به راحتی خورد میشود وبا تدوین و قانونی کردند قوانین دینی و شریعت در زندانهای نامریی گرفتار میگردند.


مهین شکرالله پور